این سکوت سبز
فریاد سرخ دل خونینم را می گوید
این دهان بسته
زبان بریده و دندان های شکسته ام را مخفی می کند
این تن نحیف
تابوت بودن من است در خاوران زندگی
و این چشمان نیمه باز
همه توان دیدن من است در این تیرگی خصم.
من هیچ گاه بی تو و ما نبوده ام
تو بر من متاز
به سخره ام مگیر
این پای لرزان
همه توان من است برای آمدن
پا به پای تو
و رفتن
تا میدان مرگ
تا شکستن سکوت سبز
تماشای تو زیبا بود
و من ناتوان از بستن چشمانم
دلم را سرزنش میکنم
و روزی
در بوی خوش یک صبح
در میان خنده فرشتگان
و شادی بی نظیر خداوند
به آسمان باز خواهد گشت
نباید دلتنگ بود
جهان در این سفر با ماست
در ورای هستی
چلچله ها
ساز حیات کوک می کنند
بلبلان می نوازند
و
عشق آرام آرام آواز می خواند
شعله های خورشید ما را گرم می کنند
ستارگان بهانه شاعری اند
و ماه
که تشیبه را به ما آموخته است
خاک بوی خوبی می دهد
دریا
آسمان بر زمین است
و باران
که گریه خداوند در فراق فرزندان خود است
نباید دلتنگ بود
انسان راز خداست
و روزی
آن را آرام در گوش فرشتگان زمزمه خواهد کرد
نیمه شب
در کوچه خوشبخت
جمعیتی انبوه دیدم که چراغ بدست رو به سوی خانه فروغ می رفتند
یکی شان را شناختم
نجار مهربانی بود
که با خود پنجره می برد
حس که می گیری شعر بخوانی
با آن موها و سبیلت
چه ها که با من نمی کنی
تو با آن موها و سبیلت
و آن دستان بلند پر موی زیبایت
وقتی که شعر می خوانی
و به خود فرو می روی
و دستانت را به رقص در می آوری
و گاه
دستی بر دهان و سبیلت می کشی
جنوب روحم را مجنون خود می کنی
آه! که من چقدر تو را
و اداهایت
وشعرهایت
وآن پریشانیت
و بی قراریت را
دوست دارم
باز هم برایم شعر بخوان
نی انبان بزن
و با من
سخن از دریا بگو
شاعر حیران جنوب
آه! که چقدر دوست دارم
در خود فرو رفتنت را.
که این گونه گر گرفته است.
رود که را می جوید
که این گونه با شتاب می رود.
کوه به کجا می نگرد
که این گونه استوار ایستاده است.
آسمان خبر از مرگ که دارد
که این گونه مویه می کند.
درختان سایه بان که اند
که این گونه در هم فرو رفته اند.
و تو
به چه می اندیشی
که این گونه درخشان گشته ای.
تو نیز مثل من
نابینایی را به ارث خواهی برد
من می دانستم
تو نیز مثل من
جهان را تاریک خواهی دید
اما
تو را به دنیا آوردم
شاید
تنها یک امید
امیدی عاشقانه
امید به یافتن نور زندگی در جهان سایه ها
امید به در آغوش کشیدن یک کودک بینا
مرا باردار تو ساخت
اکنون نمی دانم
آیا هنوز
این امید
آنان را باردار می سازد
یا نه
شاید صدای کودکی
شاید صدای کودکی
به من بگوید
آنان هنوز
امیدوار دیدن این جهانند
در آنسوی زمان و لذت
در فراسوی جسم و عریانی
آرام و بیقرار
مرا
به سوی خود می خواند
با باد گل می فرستد
با ستارگان چشمک
با آب بوسه
و آنگاه
در سکوت و انتظار
در رقصی شاد
نامم را تکرار می کند
به خود می لرزم
هاله ای از رنج و ترس مرا در بر می گیرد
نوری سبز
آهسته آهسته بر قلبم می نشیند
به خود که می آیم
زیباتر شده ام
دیروز دوستی قدیمی تماس گرفته بود تا حالم را بپرسد. از اینکه من در این روزهای مبهم (روزهایی که در فاصله میان روشنایی و تاریکی دائما در رفت و آمد است) شاد هستم و می خندم تعجب کرده بود. علت شادیم را پرسید؟ گفتم شاد نیستم، خنده من به خنده انسان هایی می ماند که در عین سقوط به یکباره احساس می کنند پایشان بر زمین سفت است. در این شرایط، حس غالب بر انسان حس ترس و وحشت و گریه و در نهایت مرگ است، اما به یکباره به انسان حس آرامش و خنده دست می دهد هنگامی که می داند پا بر زمین سفت دارد. گفتم اما در توصیف شرایط فعلی می خواهم از تمثیل دیگری استفاده کنم که اگر چه دردآور است اما عمق فاجعه ماهیت زندگی کنونی ما را به خوبی نشان می دهد. ما سی سال است در یک " دستشویی متعفن" زندگی می کنیم، زندگی ما در یک محیط فکری و اجتماعی بسیار متعفن و گندیده در حال جریان است. ما تبدیل به انسان هایی شده ایم که دیگر حتی گندیدگی محیط زندگی خود را درک نمی کنیم. کار به جایی رسیده که در پی اشاعه این سبک زندگی به دیگر نقاط جهان و تبدیل جهان به یک دستشویی بزرگیم.
گفتم در این وضعیت این "زمین" یا همان "خاک" بود که به کمک ما آمد. زمین دیگر قادر به فرو بردن کثافت های زندگی ما نبود. تعفن بالا زد وشدت گندیدگی و احساس خفگی و مرگ حاصل از آن ما را به سوی باز کردن درب این عفونتکده بزرگ سوق داد. اکنون، ما در وضعیتی بسیار خطرناکیم. از یک سو امکان دارد تولید گنندکان تعفن موجود ما را به بند دائمی این گونه زندگی در آورند، از سوی دیگر هیچ تضمینی نیست که پا از این محیط گندیده بیرون بگذاریم و وارد یک دستشویی دیگر نشویم. دوستم پرسید پس چه باید کرد؟ گفتم در این وضعیت باید کوشید از سقف فرار کرد. باید اندیشه و افق فکری خود را گسترده سازیم. ما اکنون می دانیم که در دستشویی به سر می بریم. نجات ما نیازمند هوای تازه است.
در پایان مطلب پیشین آرزو کرده بودم کاش آیت الله خامنه ای در این روزهای سخت در یک پیام تلویزیونی به مردم اعلام می کرد که او تصمیم گرفته است امسال را به جای سال اصلاح الگوی مصرف سال "عشق" و "ایمان" بنامد. آنچه گفته بودم صرفا یک آرزوی شخصی نبود و البته ناشی از خیال پردازی هم نبود. این نکته درسی بود که من از یک حادثه تاریخی آموخته بودم، حادثه ای که بسیار نزدیک به وضعیت کنونی ماست: در سال 1522 میلادی پس از موعظه یکی از پیروان لوتر شهر ویتنبرگ دستخوش یک شورش عظیم شد. مردم تا آنجا که توانستند دست به تغییر و ایجاد بدعت های تازه در آیین مسیحیت زدند. در چنین وضعیتی شورای شهر برای جلوگیری از وقوع شورش های بیشتر از مارتین لوتر تبعیدی خواست تا دوره تقریبا یکساله خلوت و مطالعه اجباری خود در قصر وارتبورگ را پایان دهد و به ویتنبرگ باز گردد و بکوشد آرامش را به شهر بازگرداند. لوتر در ششم مارس 1522 به ویتنبرگ بازگشت. سه روز بعد، در مراسم دعای روز یکشنبه او به بالای منبر کلیسای مربوط به منطقه کشیش نشین رفت و یکی از موعظه های خود را که هنوز بسیاری آن را از قویترین موعظه های لوتر می دانند، ایراد کرد. بنا به روایات تاریخی، لوتر در این موعظه درباره بیشتر موضوعات دینی و اجتماعی سخن می گوید و هیچ موضوعی را مصون از ابراز نظر باقی نمی گذارد. نکته مهمی که تاریخ نگاران اندیشه درباره این موعظه بر آن تاکید نهاده اند تلاش لوتر برای ارایه یک دیدگاه تازه و متهورانه در خصوص این مسایل به مردم می باشد. او به مردم می گوید ایمان خود را با عشق همراه کنید و آن را با عشق ورزیدن ملایم و متعادل سازید و از خشونت پرهیز کنید. یکی از پیروان وی درباره مضمون موعظه لوتر می نویسد: او گفت ایمان بدون عشق به هیچ وجه ایمان نیست، بلکه ایمانی ظاهری است، همانطور چهره ای که در آینه می بینیم یک چهره نیست بلکه صرفا تصویر و انعکاسی از آن است.
اگر بخواهیم از اندیش هانا آرنت اندکی کمک بگیریم، آنچه لوتر در اینجا انجام می دهد استفاده از یک حادثه تاریخی برای به جلو راندن "تفکر" می باشد. بدون شک لوتر در موعظه خود به مساله شورش اجتماعی موجود در جامعه می پردازد، بااینحال او می کوشد، در مقام یک رهبر دینی انقلابی و یک متفکر، با فاصله گرفتن از شرایط اجتماعی موجود اندیش جاودانی خود درباره رابطه ایمان و عشق را مطرح سازد.مورخان نوشته اند که لوتر توانست با تاکید بر رابطه ایمان و عشق و همچنین پرداختن به موضوع رابطه میان آزادی فردی و مسیولیت، جنبش اصلاح دینی را به سمت و سویی توام با صلح و آرامش هدایت کند. لوتر می کوشد با تامل در « آنچه مردم انجام می دهند»، ذهن جامعه را با اندیشه های تازه که ریشه در کنش خود آنان دارد، آشنا سازد.به زبان آرنت توانایی بالای لوتر در ایراد این موعظه ریشه در توان بالای او در «فکر کردن» دارد. لوتر در اینجا یک رویداد سیاسی را در خدمت فکر کردن و تفکر قرار می دهد.
اکنون بهتر است در قیاس با موعظه لوتر نگاهی به خطبه روز جمعه آیت الله خامنه ای بیندازیم. در مقام یک رهبر دینی- سیاسی مجرب انتظار آن بود که آیت الله خامنه ای نیز حوادث سیاسی موجود را مبنایی برای تعالی بخشیدن به اندیشه سیاسی نخبگان سیاسی جامعه و همچنین فرهنگ سیاسی مردم قرار دهد و با طرح اندیشه هایی تازه در خصوص موضوعاتی همچون اخلاق و سیاست، قدرت و امکان انحراف، تکلیف و مسولیت سیاسی، نظم اجتماعی و ثبات سیاسی، شرایط گفتار و کردار سیاسی دمکراتیک و......جامعه سیاسی را با مفاهیم و مضامینی جدید روبرو سازد. بهرحال، آنچه که اتفاق افتاد این نبود. آیت الله خامنه ای با بهره گرفتن از یک زبان دستوری تحکم آمیز و تکرار سخنان همیشگی خود در خصوص رابطه مسایل جامعه ایران با مفهوم «دشمن»، نشان داد که از توان بالای اندیشیدن در حوزه سیاست برخوردار نمی باشد. ممکن است از من بپرسید چه لزومی دارد که یک رهبر لزوما در برخورد با رویدادهای سیاسی به طرح اندیشه های تازه بپردازد. در پاسخ باید گفت ضرورت طرح اندیشه های تازه ریشه در پیدایش شرایط جدید سیاسی- اجتماعی دارد که ما آن را تحت عنوان «رویداد» مطرح ساختیم. هر رویداد بیانگر دوران جدیدی است که کنترل آن نیازمند تغییر در بینش و زاویه دید ما می باشد. بدون ایجاد تغییر در نظم نمادین موجود، امر واقعی خود زمینه فروپاشی نظم نمادین موجود را فراهم می آورد.
دلم خیلی گرفته است. هیچ چیز به اندازه مرگ یک دانشجو مرا ناراحت نمی کند. هیچ کاری از دست من و امثال من برنمی آید. چگونه می توان به افراد خشن فهماند که زندگی بسیار زیباست و نباید به راحتی بر آن لکه خون پاشید. در خیال خود به دیدار آیت الله خامنه ای میروم و به او می گویم:
آیت الله خامنه ای چند روزی همه را از اطراف خود دور کن و در خلوت زیبای میان خود و خدا و خانه(میهن) ذهن خویش را به پرواز دربیاور و به چند خاطره از گذشته بیندیش ودر نهایت پس از دست یافتن به آرامش سبز و آرام درون خود فرمان جشن ملی "مردم دوستی" صادر کن و از استاد شجریان بخواه که بار دیگر سرودهای "سپیده" را با صدای آسمانیش بخواند:
۱- مهدی اخوان ثالث و شعرهای زیبایش را به یاد بیاور. بیاد بیاور که چقدر مهدی اخوان ثالث را دوست داشتی و بار دیگر به مطالعه نامه های پر از احساس اخوان بپرداز که چگونه همچون یک دوست از شما می خواست که مشکلات برخی از هنرمندان را برطرف نمایید
۲- علی شریعتی را بیاد بیاور. ایمان دارم هنوز هم شیفته وی هستید. عشق شریعتی به آزادی را بیاد بیاورید و اندکی در خلوت خود به آن بیندیشید. شاید اکنون زمان آن است که سپاه پاسداران انقلاب را تبدیل به "سپاه پاسداران آزادی" نمایید
۳- آن پیر فرزانه و بزرگی روحش را بیاد آورید و خود را محبوس فضای تنگ سیاست و قدرت نسازید. او بیش از هر چیز یک عارف عاشق بود. خمینی امام بود نه رهبر سیاسی
۴- بهشتی و مطهری و عشقشان به تفلسف و فلسفه ورزی در دفاع از سازگاری حکومت اسلامی با جهان امروز را بیاد آورید و اندکی بیشتر نظام اسلامی را به معیارهای عقلانیت مدرن نزدیک نمایید
۵- عشق قدیم تان به موسیقی و شعر و سیگار را به خاطر آورید و در چنین فضایی جوانان امروز را اندکی بیشتر درک نمایید
۶- در خلوت خواندن قرآن و لذت ان را بیاد آورید و به خود بگویید که اکنون میان جامعه ما و لطافت قرآن و جامعه قرآنی چه فاصله ای وجود دارد
۷- اندکی به مرگ و قدرت رهایی بخش آن بیندیشید شاید کوتاهی زندگی و ناچیزی آن نگاه شما به قدرت و جهان را تغییر دهد
۸- اندکی به تنهایی هر انسان در این جهان و بی پناهیش بیندیشید شاید دوست داشته باشید به میان جامعه بازگردید.
آیت الله خامنه ای اگر من بجای شما بودم در یک پیام تلویزیونی به مردم می گفتم امسال سال اصلاج الگوی مصرف نیست بلکه سال "عشق" است و "ایمان". اینکار ساده ترین و زیباترین نشان برای اثبات آن است که شما همچون جدتان آیت "خدای رحمان و رحیم" بر زمین هستید.
یکی از مهمترین ویژگی های نظام های سیاسی از قبیل جمهوری اسلامی فراهم آوردن شرایط مناسب برای خیال پردازی های ایدیولوژیک توسط افراد جامعه است. در این خصوص که جوامع انسانی عموما دارای یک نظام اخلاقی یا نظام معانی ایدیولوژیک می باشند که موضوعاتی همچون حدود و فرم زندگی مردمان هر جامعه را تعیین می کنند هیچ تردیدی وجود ندارد. بااینحال، میان جوامع سرمایه یا کار محور غربی(و حتی شرقی) با جوامع متن محوری همچون جوامع اسلامی که در آنها متن مقدس دینی و تفاسیر موجود از آن از اهمیت خاصی برخوردار می باشند یک تفاوت اساسی وجود دارد: در این جوامع همه افراد (اعم از نخبه و توده )از حق ارایه تعریف در خصوص موضوعات مهم فکری همچون وجود، هستی، نظم عالم، خیر، شر، ماهیت انسان، بهشت، جهنم، و.....برخوردار می شوند. این مساله به آنجا منجر شده است که این جوامع به "جوامع ایدیولوژیک ریسکی" تبدیل شده اند.
مفهوم "جامعه ریسک" از مفاهیمی است که به طور خاص توسط اولریش بک آلمانی و آنتونی گیدنز انگلیسی وارد ادبیات نظری علوم اجتماعی شده است. منظور از واژه "ریسک" در این ترکیب مفهومی "ریسک های کم احتمال ولی با عواقب گسترده" است. ریسک هایی همچون افزایش گاز های کربن دار در جهان یا انفجار هسته ای ریسک هایی بسیار پر خطرند که امکان وقوع آنها بسیار اندک است اما در صورت وقوع از عواقب زیانبار گسترده برخوردار می باشند. نکته جالب آنکه کاستن از احتمال وقوع چنین ریسک هایی که عموما متعلق به حوزه برخورد انسان با طبیعت یا به عبارت دقیق تر محصول دخالت انسان در طبیعت می باشند خود نیازمند دست کاری بیشتر در طبیعت است که این دست کاری ها هم احتمالا نتایج غیر قابل پیش بینی به بار می آورند.
در جوامع متن محور همچون جامعه ما که هنوز در مرحله نخستین منازعات فکری و ایدیولوژیک دست و پا می زنند و هنوز وارد مرحله برخورد با طبیعت و مساله نظم اجتماعی نشده اند، مهمترین چالش ها مربوط به همین میدان تولید ایدیولوژیک می باشد. در قیاس با مسایلی که جوامع مدرن در حوزه تکنولوژی با آن روبرو می باشند (البته عواقب رشد تکنولوژیک انها بر حیات ما نیز تاثیرگذار است)، جوامع اسلامی با مسایل مربوط با حوزه ایدیولوژی درگیر می باشند( این نکته البته بدان معنا نیست که در وضعیت فعلی جوامع مدرن در حوزه ایدیولوژی با هیچ موضوعی روبرو نیستند). جوامع اسلامی تبدیل به جوامعی شده اند که در آنها در هر زمان احتمال ظهور یک ایدیولوژی تازه وجود دارد که می تواند تبدیل به یک پدیده اجتماعی شود و عواقب گسترده ای را برای این جوامع به همراه آورد. این موضوع بویژه آنجا اهمیت می یابد که ایدیولوژی ها دیگر صرفا یک اندیشه نمی باشند، آنها در واقع یک شیوه عمل هستند که به تعبیر فوکو سعی در "تولید" یک نظام اجتماعی جدید می ورزند. ازاینرو، این جوامع در هر زمان با امکان تغییر اجتماعی بنیادی و فروپاشی نظم اجتماعی روبرو هستند. بنا به این دلایل، معتقدم می توان جوامع اسلامی بویژه جامعه ایران را از نوع "جوامع ایدیولوژیک ریسکی" نامید.
ظهور پدیده ای همچون جریان فکری- سیاسی آقای احمدی نژاد را می توان در همین قالب تحلیل کرد. شاید کمتر کسی پیش بینی می کرد که پس از فعالیت شانزده ساله دولت های سازندگی و اصلاحات جامعه ایران با ظهور پدیده احمدی نژاد روبرو شود. ریسک ظهور احمدی نژاد در جامعه ایران بسیار پایین بود اما این اتفاق بوقوع پیوست و عواقب گسترده سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتی بین المللی خود را به همراه آورد.
اکنون نیز ظهور جنبش سبز میرحسین یا رادیکالیسم صوری کروبی را می توان از جمله دیگر ریسک های ایدیولوژیک جمهوری اسلامی دانست که عواقب گسترده هیچکدام از آنها بر ما روشن نیست، همانگونه که نمی توان دانست مرحله دوم فعالیت جریان احمدی نژاد با نظم اجتماعی فرو ریخته این جامعه چه خواهد کرد. شاید باید منتظر ماند و دید چرخه انحطاط این جامعه چگونه کامل می شود؟
قلعه نوعی به مایلی کهن بی حرمتی میکند.مایلی کهن به قلعه نوعی توهین میکند.فیروز کریمی به مایلی کهن متلک می گوید. مایلی کهن فیروز کریمی را تهدید میکند. سروش خاتمی را به تمسخر می گیرد. جلایی پور سروش را به برخی نکات متوجه می سازد. محمد قوچانی خاتمی را مرد سخندان بی عمل توصیف میکند. محمود دولت آبادی سروش را به یادگذشته سیاهش می اندازد. سروش دولت آبادی را به یک غارنشین تشبیه میکند. محسن کدیور از ادبیات سروش ابراز تاسف میکند. سروش از میر حسین می رنجد. میر حسین به سروش می گوید مستند صحبت کن. کروبی از میرحسین گله می کند.خاتمی به میرحسین و کروبی هشدار می دهد.عباس عبدی با تاج زاده مناظره می کند و..........
وقوع این مجادلات اما سخن از چیز دیگر می گوید. شاید بتوان وضعیت شخصی میر حسین موسوی یعنی سکوت بیست ساله وی را بهترین توصیف برای جامعه ایران بعد از انقلاب دانست: چرخه مشکل آفرینی- سکوت و کتمان مشکلات- انباشت مشکلات- بردن همه نارضایتی ها به ساحت ناخودآگاه- روانی شدن افراد جامعه. همه این اتفاق البته مبتنی بر یک استدلال و توجیه ضعیف می باشد: کشور و نظام از دشمنان زیادی برخوردار است که درصددند نظام را ساقط کنند. پس هیچ کس حق ندارد به نقد نظام بپردازد و مشکلات آن را تحلیل نماید. اینکه این استدلال چقدر ضعف یا قوت دارد مساله مهمی نیست. مساله مهم این است که استدلال مزبور خود قویترین دشمن این نظام بوده است. تاکید بر این استدلال منجر به ظهور جامعه ای شده است که هم توده ها و هم نخبگان آن تبدیل به مجموعه ای عظیم از بیماران روانی شده اند که از هیچ توانی در کنترل شخصیت خود و مدیریت رفتارهایشان برخوردار نمی باشند تا آنجا که جامعه با بحران «نبود اخلاق» و «عقلانیت اجتماعی» روبرو گشته است.
نتیجه دیگر این وضعیت رشد توهم «قهرمان بودگی» در میان افراد جامعه بویژه نخبگان می باشد. در چنین وضعیتی همه چنین می اندیشند که می توانند نقش قهرمان ملت را ایفا نمایند. نتیجه طبیعی این وضعیت خود آنست که دیگر هیچ کس به دیگری به عنوان یک شهروند کارآمد نگاه نمی کند. بلکه هر یک دیگری را عامل بوجود آمدن این وضعیت می داند. جالب آنکه در چنین وضعیتی هیچ کس سعی در یافتن آن عوامل بنیادی مخرب که جامعه را با بحران روبرو ساخته اند نمیکند. افراد بیمار می کوشند بیمارستان(یا شاید تیمارستان) درب و داغونی که در آن بستری هستند را تعمیر کنند و هیچ کس توجه ای به نقش آن پزشک متقلبی که افراد جامعه را با تجویز داروهای فاسد به مرز جنون کشانده است نمیکند. حالا ببینید که این بیماران تا کجا به هم می پرند و به هم ناسزا می گویند!
کیر گگور از جمله فیلسوفانی است که کمتر به مساله سیاست پرداخته است. سوزان لی اندرسون در شرح خود بر اندیشه های این فیلسوف بزرگ معتقد است کیرگگور تنها به هنگام یادآوری این مساله که چقدر مفهوم انتزاعی "مردم" می تواند به حال وظیفه اصلی فرد در زندگی یعنی بدست آوردن "من" خود زیانبار باشد به سیاست پرداخته است. کیرگگور معتقد بود انگاه که آن چیز انتزاعی یعنی "مردم" خلق شد آدمها به این خرسند خواهند بود که صدای خود را در صدای آن محو کنند نه آنکه دلنگران این باشند که صدای خودشان شنیده شود. به اعتقاد کیرگگور مردم در چنین حالتی صدایشان را از دست می دهند و تبدیل به یک چیز انتزاعی یا در واقع "هیچ" می شوند.
انتخابات از آن لحظاتی و وضعیت های خاصی است که افراد جامعه در آن به طور طبیعی تبدیل به "مردم" می شوند. در این وضعیت افراد به شکلی عجیب از "من" عقلانی خود فاصله می گیرند و به تکرار سخنان رهبران سیاسی مورد علاقه خود روی می آورند بی آنکه هرگز به ماهیت آن سخنان بیندیشند و به تامل در این باره بپردازند که چرا یکباره از ساحت اندیشه و عقلانیت خود فاصله می گیرند و قدم در ساحت مفاهیمی همچون "خیر جمعی" یا "منافع ملی" می نهند.
من معتقدم بزرگترین آفت وضعیت انتخابات رای آوردن کاندیدای ضعیف یا قوی رقیب نیست. شاید مهمترین باخت در انتخاباتی از این گونه فنای "فرد" و "فردیت" و قوه عقلانی ما به هنگام دل سپردن به مفاهیمی همچون "منافع ملی" است که خود یک سازه ایدیولوژیک بوده و متعلق به صورتبندی گفتمانی حاکم است که همواره می کوشد ما را در وضعیت انتخاب "نابودی منافع ملی" و حفظ آن نگه دارد بدون آنکه به این سوال پاسخ گوید که این چگونه سیستمی است که هنوز نمی تواند تشخیص دهد که منافع ملی یک جامعه چیست و هی آنها را به دست خود بر باد ندهد که خود باز بخواهد آن را حفظ کند.